|
|
|
|
|
مرگ در لحظه جدايي... سوي نگاه ما را راز صداي شب را عشق دوباره گفتن در ياد تو نخفتن طعم لبت چشيدن منتظررسیدن... اين است انديشه رهايي با تو نفس كشيدن با تو تا اوج پريدن رفتن تا خيالي مرگ در لحظه جدايي... |
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
|
|
|
|
براي تو 1000 مرتبه 900 جمله ي عاشقانه را در 800 جاي مختلف به 700 زبان پيش 600 نفر مطرح کردم 500 نفر انان 400 جمله را به 300 زبان در 200 برگه ترجمه کردند ومن انها را 100 بار براي تو در 90 روز روزي 80 دفعه خواندم 70 جمله را تو 60 بار در 50 روز 40 مرتبه براي خودت تکرار کردي 30 تاي انها را اموختي بيش از 20 روز 10 بار از تو 9 سوال کردم و8 مرتبه به 7 سوال من 6 جواب در فاصله 5 روز دادي 4 مرتبه در 3 جا دعوتت کردم 2 ساعت ازت خواهش کردم تا 1 بار بگو يي دوستت دارم... |
||
|
|
|
|
نگاه کن
من پشت این پنجره با تنهای خویش ایستاده ام چقدر نبض من پر دلهره می زند. نگاه کن که من بی تو به کجا رسیده ام.... ******************* دعا کردم بیایی کنار پنجره و باران ببارد و تو باز شعر عاشقانه و غریبانه ی خود را بگویی برایم. دعا کردم در خلوت تنهاییم با ماه تو باشی .... دعا کردم.. دعا کردم... من بهترین دقایق عمر را برایت دعا کردم. بهترین ،بهترین من، من با تو به عمق یک حادثه رفته ام. دعا کردم ، تو نمی دانی...،من برای اشکهای شبانه ی تو باریده ام من تو را خوب می دانم.ای عزیز ترین من.... خواه با من خواه بی من ، عشق تو هست هر زمان در من.... |
||
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
|
|
|
|
گذشته را فراموش کرده ام.مدتهاست فقط به امروز می اندیشم.دگر در نظرم آینده نقشی ندارد.مدتهاست فقط به امروز می اندیشم. امروز روز من و توست روزرسیدن.روز بودن.روزعشق ورزیدن.روز خواستن وخواستن تالحظهء مرگ روزی که برایش جان خواهم داد تا باشد. همه چیز را فراموش کردم آب و خا ک و سنگ وآتش را.حتی مادرم که پاکتر از زلال آفتاب است و حتی گونهء سرد و خاموش نابغهء سال را هم فراموش کرده ام. تمام احساس پاک زیستن را و تمامی حرفهایی که در نظرم به زیبایی تو نیستند را فراموش کرده ام.آری خود من هم سالهاست در فراموشی ام. دگر به آفتاب نیندیشم دگر به ستاره ای که هر شب پیغام خوشبختی برایم می فرستاد نمی اندیشم همان ستارهءنقره ای که تنها داشته ام است. چگونه می توان به این ها فکر کرد در حالی که تو وجود داری.در حالی که تو امروز در کنار من در جاده ی طلایی رنگ خوشبختی ام قدم می زنی تا گامی برداریم و به رستن های ابدی پیوند خوریم. پس به امروز می اندیشم که من و تویی که از ازل با هم نبوده ایم تا ابد با هم باشیم.مرا با خود ببر که این تن به این رفتن محتاج است. برای تنها لحظه ی زیبایی زندگی ام که هنوز کشف نشده است برای تو ای دلپذیرترین یادبود زیستن.
|
||
|
|
|
|
|
عشق یعنی اول دیوانگی عشق یعنی تا ابد آوارگی عشق یعنی می مستانگی عشق یعنی من و تو را دلبستگی عشق یعنی گلستان روی تو عشق یعنی صورت زیبای تو عشق یعنی آتش لبهای تو عشق یعنی نگاه شهلای تو عشق یعنی تو را من لایقم عشق یعنی من فقط یک عاشقم عشق یعنی من صادقم عشق یعنی خون دل عشق یعنی یار بی ملال عشق یعنی رسیدن به کمال عشق یعنی یاور یعنی جمال عشق یعنی باور یعنی وصال |
||
|
|
|
|
|
مرا بر ململ چشمات بياويز
که من قنديل معبدها ی دردم
چه زيباست به خاطر تو زيستن وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛ و چه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن برای تو گريستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ایکاش میدانستی بدون تو، مرگ گواراترین زندگیست،بدون تووبه دورازدستهای مهربانت،
زندگی چه تلخ وناشکیباست ایکاش میدانستی مرزخواستن کجاست؛
و ایکاش میدیدی قلبی را که فقط ؛ برای تو می تپد. |
||
|
|
|
|
|
امروز از اوج نيستی با تو سخن می گويم مرا به ياد داری!!!؟؟ پرنده ي مهاجري كه وقت كوچش فرا رسيده . برگ زرد پاييزي كه بايد از درخت زندگي خود را رها كند و ساحلي كه جز تحمل ا زخم زبان هاي موج راه دگر ندارد.آري من همانم , هماني كه روزي با گذر شهاب از آسمان بي كسي دلم آرزوي داشتن تو را نمودم.من همانم كه نگاه تو تنها دليل جستجويم براي حرمت ها بود.من همانم , هماني كه هنوز رد پاهايت را نوازش ميكند. به چشمانت قسم مي دانم دگر راهي براي برگشت نيست .مي دانم اكسير روزگار پيچكي بر بنفشه كوچك باغ زندگي ام كشيده است تا قدرت وحشيانه ي خود را به صفحه ي زمان نشان دهد.مي دانم مترسك شاليزار خاطرات همه ي لحظه هاي ارغواني زندگي ام را از خود بيم داده تا مبادا شاخه ي كوچك ميخك ياد آور خاطرات تو برايم باشد.بارها خواستم راز جدا شدن اقاقي را برايت بازگو كنم ولي به لبخندت سوگند مهرباني هايت برچسب محبت بر دهانم زده است و نگاه هستيم تمناي خواهش براي بازگو نكردن اين راز بود و هست.به ياد مي آورم تمام لحظات با تو بودنم اوج باران بود .نم نم باران لحظه اي به من رخصت تماشاي هيچ نگاهی جز نگاه تو را نمي داد.و ديروز باز باران باريد.من و خيالت تر شديم و به ياد آورديم تمام روزهاي باراني را.ولي......اين بار آسمان دلش از حرف هاي تو دلگير بود . نمي دانم تا به كي بايد هر شب قصه ي غصه هايم را براي اين آسمان تعريف كنم كه آسوده بخوابد , تا به كي بايد از پشت پنجره , باغچه ي قشنگ خيال را به او نشان دهم تا بهانه اي براي باريدن نداشته باشد و تا به كي............ ميدانم !!! مي دانم كه مي داني باد پاييزي بادبادك اختيار را از من ربوده است. مي داني كه مي دانم دفتر مشقم پر شده از خط هاي عجيب. ولي نمي دانم كه مي داني خيال تو مرا رها نمي كند. |
||
|
|
|
|
|
اولش فکر نمیکردم که دلم رو برده باشه یا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه اما نه گذشت و دیدم دل من دیوونه تر شد به تو گفتمو دلت از قصه من با خبر شد آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن میدونم دوسم نداری مثل روزای گذشته من خودم خوندم تو چشمات یه کسی اینو نوشته میدونم فرقی نداره واست عاشق بودن من می دونم واست یکی شد بودن و نبودن من اما روح من یه دریاست پر از موج و تلاطم ساحلش تویی و موجاش خنجرای حرف مردم |
||
|
|
|
|
|
عشق تو گفتني نيست ياد تو وصف كردني نيست نام تو چون خيالي ست ياد تو چون رهايي ست رهايي چون نگاهي ست نگاه چون شفائي ست شفا چون وصالي ست وصال چون جنوني ست |
||
|
|
|
|
|
یه خدا حا فظی سخت ٬یه سکوت تلخ و سنگین
یه تکون دادن دستت٬ واسه ی این دل غمگین می ری از پیشم نمی گی ٬ موقع خداحافظی نیست عزیزم کاش می دونستی ٬ تو دلم جز تو کسی نیست می ری از تو روزگارم٬ می شه عشقت سهم مردم منو گریه ی ابرا٬ روی گونه های گندم یادته گفتی جدایی؟گفتی این حرفا کدومه باز دلم سادگی کرده٬ اینا بغض تو گلومه این دقیقه های بی تو ٬ شده وحشت توی یه خواب مثل سنجاقک تنها٬ تو سکوت تلخ مردا ب |
||
|
|
|
|
|
یه بار از کنار دریا عبور کردی...
یه عمر امواجش... واسه بوسیدن جای پاهات میان و میرن |
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
|
|
|
|
امید را چگونه باور کنم هنگامی که پریشان خاطر و افسر ده ام از هجوم این نگاه های نا آشنا در غم سرای زندگی ام کیست آن ناجی بزرگ که مرا از ورطه ی این ظلمت کده و سیاهی رنج جانکاه رهایی بخشد به کدام سو نگاهم را بدوزم هر سو بد گمانی ست و نفرت حرف خوبی نیست اما پرخاشی هست و خنجری برآن آغشته به کلمات زهر آگین از برای قلب بی گناه و پاکیزه ی من که این گونه پاره پاره اش می کنند ومن می مانم و سکوت و دیگر هیچ |
||
|
|
|
|
|
عشق واژه ای بود که معنای زندگی را با آن می فهمیدم . زمانی این واژه یکی از بهترین واژه ها برای دل من بود . اما از آن دم که عشق تو غروردلم را شکست دیگر این واژه برای آن یکی از دردآورترین واژه ها شد . تو دل مرا به سخره گرفتی و به عاشق شدن من خندیدی و از خنده ی تو چنان آتشی بر دلم نشست که تمام احساساتم را به آتش کشاند . از آن پس واژگانی چون عشق و انتظار و اعتماد برای دل من دیگر مفهوم خود را از دست دادند و بهتر بگویم دیگر برای دل من مردند . مدتهاست که دل من در سوگ مرگ این واژگان غرق در ماتم است .
|
||
|
|
|
|
|
سادگی مرا ببخش که خویش را تو خوانده ام برای برگشتن تو به انتظار مانده ام سادگی مرا ببخش که دلخوش از تو بوده ام تو را به انگشتر شعر مثل نگین نشانده ام به من نخند و گریه کن چرا که جز نیاز تو هر چه نیاز بود و هست از در خانه رانده ام اگر به کوتاهی خواب ، خواب مرا سایه شدی به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام گلوی فریاد مرا سکوت دعوت تو بود ولی من این سکوت را به قصه ها رسانده ام دوباره از صداقتم دامی برای من نساز از ابتدا دست تو را در این قمار خوانده ام گناه از تو بود و من نیازمند بخششت چرا که من در ابتدا تو را زخود نرانده ام گناهکار هر که بود کیفر ان مال من است به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام |
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
|
|
|
ای گل همه برگهای تو همه عطر افشانی تو و همه خارهای تو را دوست دارم برگهای تو دلیل زنده بودن من عطر تو دلیل سرمستی من و خارهای تو دلیل مرگ من خواهدبود |
||
|
|
|
|
|
من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم بر لب کلبه ی محصور وجود، من در این خلوت خاموش سکوت، اگر از یاد تو یادی نکنم، می شکنم اگر از هجر تو آهی نکشم، تک و تنها، می شکنم به خدا می شکنم.
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
|
|
|
|
تمام لحظه هاي شيرين زندگي ام خاطرات باتوبودن است . محبت را دركنار توآموختم وعشق را درنگاه مهربان وپرمهر تو خلاصه كرده ام . تمام ثروتهاي دنيا در برابر نگاه پرمهرت هيچ است وتمام خوشبختي ام فقط درباتوبودن است پس تا هميشه با من بمان - بمان تاتمام آرزوهاي من كه ازتوسرچشمه مي گيرد تحقق يابد و در گذرزمان با توخوشبختي اوج گيرد باتوكه معناي عشق را درچشمانت يافتم . لحظه هايت را با خاطره هاي پراز عشق وعلاقه در قلب كوچكم جاي مي دهم . |
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
|
|
|
|
دل سوختن؟ رسم عاشقی اين نيست که تک و تنها بسوزی و ديگر نمانی، ... کاش می دانستيم که زودتر از ما، عشق ماست که برای دوری ما می سوزد و می سازد... کاش می فهميديم که قدر بودن، قدر عاشقی، قدر عشق چيست و چقدر است، کاش بيراه نمی رفتيم و می مانديم چون روز اول، عاشق، عاشق، ... بازی با کلمات قشنگ است، بازيگری حرفه ای می خواهد، اما، قسم ، که حقيقت عشق، وجود هرگونه بازی و بازيسازی را بی نياز از دروغ و نيرنگ می سازد... نمی دانم! بلد نيستم! من نمی دانم دل سوختن برای چيست؟ مرا سوختنی نباشد جز برای عشقم، برای او، برای بودن با او و دور ماندن از او، می سوزم، آری، اما نه به درد اين بازيگر قهار و خوشرنگ زندگی، نه به سختی و دل تنگی نمادين اين دنيای پوشالي... آری می سوزم، از درد دور بودن و عاشقی، از غم اشک و سردی، می سوزم، اما نمی دانم چرا؟ ... خودی برايم ديگر نمانده است، نمی خواهم، خودی را که ز عشقم دور می سازد نمی خواهم، می سوزانمش، آری، می سوزانمش هر دل و هر نگاهی که مرا دور سازد از عشقم، و می بوسم، می بويم، می جويم دلی را، دستی را، سخنی را، نگاهی را، هر نسيم و بادی را که وجودم را به او و عشقم نزديک سازد، من بنده عشقم، بنده عاشقی... |
||